اشاره: گفتگوی زیر در دفتر «امرالله احمد‌جو» صورت گرفت و در تاریخ‌های شنبه ۱۳ و ۱۷ اردیبهشت سال ۱۳۸۲ در ضمیمه «همشهری جهان» روزنامه «همشهری» با عناوین «تمام شد رفت پی کارش» و «به ژانر خاصی دلبستگی ندارم» چاپ شد. 

برای کسانی که مجموعه را ندیده اند
فکر می کنید چگونه می‌توان با کارگردان مجموعه‌ای که طبق آمار مجله سروش کمترین بیننده را دار‌است و گروهی از منتقدان نیز از آن به عنوان یک شکست یاد می‌کنند، درباره ویژگی‌های آن مجموعه به گفت وگو نشست؟ قبول دارید که کار سختی است. چون که شما سریال را به دلایلی دوست دارید و بقیه شما را یکجور خاصی نگاه می‌کنند و اصلاً نمی‌دانید کسی حاضر است حرف‌های کارگردان مجموعه‌ای دیده نشده را بخواند یا نه؟ می توان دلایل زیادی را برای عدم استقبال مردم از این مجموعه بیان کرد: قصه‌های فرعی متعدد، طولانی بودن یا حتی کشدار بودن بعضی از قسمت‌های فضای روستایی و قدیمی، حضور بیش از اندازه مردان، شخصیت‌های زیاد و متعدد، وجود ماهواره و اینترنت و ویدئو! یا تغییر ذائقه تماشاگران. نمی‌دانم اما شاید همه ـ منتقدان و تماشاگران ـ انتظار «روزی روزگاری» دیگری را از احمدجو داشتند و او این انتظار را برآورده نکرده‌است و از طرف دیگر باز نمی‌دانم قضاوت‌های صورت گرفته درباره «تفنگ سرپر» با دیدن چند قسمت از آن حاصل شده‌است. اصلاً هیچ منتقدی پیدا شده که این سریال را از اول تا به آخر ببیند؟
برای کسانی که مجموعه را دیده اند
فکر می کنید امرالله احمدجو از بین دو ژانر کمدی کلاسیک و وسترن ترجیح می‌دهد فیلمی از کدام ژانر را تماشا کند؟ اگر پاسخ تان وسترن است اشتباه کرده‌اید. احمدجو کمدی کلاسیک را خیلی دوست دارد و شاید به همین دلیل است که در دو مجموعه‌ای که از او دیده ایم و قصه‌هایی که از او در هفته نامه «مهر» می خواندیم، عنصر طنز به شدت خودنمایی می‌کند. احمدجو آدم شیرین و خوش صحبتی است. گفت وگوی ما در ساعت ۹ شب در دفتر حمیدرضا چارکچیان شروع شد و ساعت ۱ صبح به پایان رسید (فکر می کنم مفصل ترین و طولانی ترین سریال پخش شده از صداوسیما گفت وگوی مفصلی را نیز طلب می‌کند). تازه بعد از آن بود که صحبت های ما گل انداخت. تا ۵ صبح در مورد همه چیز از سینما گرفته تا سیاست – و البته با زبان طنز – با همدیگر گفت وگو کردیم. احمدجو یک بار در لابه لای حرف هایش گفت که سر این مجموعه به قدری از جهات مختلف اذیت شد و آن قدر خسته شده که می خواهد تا مدتی از این حرفه دور باشد و به شغلی کاملاً متضاد با آن رو بیاورد. روز بعد به من گفت: «تمام این حرف ها را از سر خستگی زدم. زیاد باور نکن».

***

  • ببینید آقای احمدجو! نمی‌خواهم با این حرفم گزک دست کسی بدهم و دوست ندارم آن را بعداً چماق کنند. یکی از دوستانم به من می‌گفت فقط تو و کارگردان و احیاناً تدوینگر سریال، این مجموعه را تا به آخر و قسمت قسمت دیده‌اید. خودم کم کم داشتم شک می‌کردم. وقتی با اشتیاق و انرژی فراوان درباره نقاط مثبت این مجموعه صحبت می‌کردم همه جوری مرا نگاه می کردند که انگار با یکی از شخصیت های خل و دیوانه همیشگی آثارتان روبه رو شده‌اند، اصلا قرار بود این سریال این قدر طولانی شود؟
    نه، فیلمنامه برای بیست قسمت شصت دقیقه ای تنظیم شده بود ولی موقع اجرا معلوم شد اگر بخواهیم آنچه را که روی کاغذ داریم تمام و کمال فیلمبرداری کنیم، بیش از یک و نیم برابر زمان پیش بینی‌شده خواهد شد. دو راه حل برای این مشکل موجود بود، یا تغییر دادن برنامه ریزی و به تبع آن افزایش مدت فیلمبرداری و یکی هم حذف و خلاصه کردن تعداد قابل توجهی از فصل های قصه که این کار یعنی متوقف کردن فیلمبرداری و به هم ریختن فیلمنامه و بازنویسی کامل آن که بدیهی است در کوتاه مدت ممکن نبود. پس از جلسات متعدد و شور و مشورت با تهیه کننده و مسئولان محترم، عاقبت قرار شد در حد مقدوراتشان کمک کنند و ما هم تا آنجا که در توانمان است سرعت کار را بالا ببریم و کل فیلمنامه اجرا شود که خدا را شکر و به هر ترتیب این برنامه به سرانجام رسید. طرح جدید من برای تدوین، تقسیم بندی قصه به بیست و شش قسمت هفتاد و پنج دقیقه ای بود که متأسفانه این طرح اجرا نشد و به دلایلی مجبور شدیم تعداد قسمت ها را بیشتر و زمان آنها را کوتاه تر کنیم.
  • می شود این دلایل را ذکر کنید؟
    حدود سی درصد از کار تدوین شده بود که پخش آن را شروع کردند. من در سریال روزی روزگاری هم پخش و تدوین همزمان را تجربه کرده بودم و می دانستم با چه مشکلات غیرقابل حلی روبه رو خواهیم شد. برای در اختیار داشتن زمان بیشتر جهت تدوین و آماده سازی هفتاد درصد باقی مانده، اجباراً تصمیم گرفتیم بخش تدوین شده را به تعداد بیشتر و قطعات کوچک تر تقسیم کنیم و بعد از آن هم به محض اینکه مدت فصل‌های تدوین شده دور و بر چهل دقیقه می‌رسید، تیتراژ سروته را به آن متصل می‌کردیم و می‌دویدیم سر وقت بقیه راش‌ها. در واقع محاسبات کمی جایگزین تناسبات کیفی شد و عقب نماندن از پخش همه چیز را تحت‌الشعاع خودش قرار داد. با اجازه شما می‌خواهم در این مورد مفصل تر توضیح بدهم. اول اینکه پخش و تدوین همزمان ممکن است برای بعضی از مجموعه های ویدئویی انتخاب چندان مناسبی نباشد اما وقتی با فیلم سروکار دارید مراحل امور لابراتواری و تبدیل کپی نهایی به نوار ویدئویی (تله سینما) هم به سایر موارد آماده سازی کارتان اضافه می‌شوند که هر دوی آنها پر از مشکلات پیش بینی نشده و غیرمنتظره‌اند. به علاوه در موارد مشابه هم مثلاً تدوین و صداگذاری و میکس، در شکل ویدئویی کارها با سرعت بیشتری قابل انجامند. دوم: انتخاب چنین روشی شاید برای مجموعه یا سریالی سیزده قسمتی که حدوداً سه ماه طول می کشد تمام شود برود پی کارش، چندان مشکل آفرین نباشد اما در سریالی که نزدیک به ده ماه قرار است روی آنتن باشد نباید متوقع بود این روش نتیجه مطلوب بدهد. بیش از پنجاه نفر به طور ثابت و به همین تعداد عوامل موقت و پاره وقت باید تقریباً شبانه روز کار کنند تا وقفه‌ای در پخش پیش نیاید. در این مدت طولانی یک کدام از این ها حق ندارد مسافرت برود، کسی حق ندارد سر بزنگاه گرفتاری شخصی پیدا کند، کسی حق ندارد خدا نکرده بیمار شود.

• شما گفتید که در سریال روزی روزگاری هم این مشکلات را تجربه کردید اما به مراتب سریال موفق تری بود؟
مطمئنم که این سریال در ساختار، صحنه‌پردازی، شخصیت‌سازی، کثرت و تعدد ماجراها و شکل گفت وگوها و بهره گیری از عامل طنز و شوخی و… نسبت به سریال روزی روزگاری ابداً کم و کسری ندارد. شاخص‌ترین تفاوت این دو به عقیده من نوع قسمت بندی آنها است. تا مدت ها ما متوجه این موضوع نبودیم و مشکل را در طولانی بودن فصل‌ها و صحنه‌ها و بلند‌بودن نماها می‌گشتیم پیدا کنیم و به منظور رفع این نقیصه با آقای کریم مسیحی در بعضی از قسمت ها تا حد ایجاز مخل پیش رفتیم بس که آنها را خلاصه و کوتاه کردیم و باز هم با اولین بیننده‌ای که روبه رو شدیم درآمد که ریتم سریالتان کند است تا اینکه پی‌بردیم این کندی نه در اندازه نماها و این نقل ها که در پیشرفت ماجرای اصلی قصه پیش آمده‌است. آن تقسیم بندی نابجا باعث شد اطلاعات قصه پراکنده و از هم دور شوند و این یکی از چند عاملی شود که آن دو گروه بیننده یعنی اکثر تماشاگران عامی و اغلب مشتریان به اصطلاح کارشناس و متخصص روی خوشی به سریال نشان ندهند. اما به همین جا ختم نمی‌شود. فرض کنید در یکی از قسمت ها ـ و اغلب قسمت های فیلمنامه همین طورند ـ تا نیمه اش مقدمه ماجراهای نصفه بعدی است و در بخش مقدمه قصه خیلی نرم و بی ماجرا یا کم حادثه است ولی همین ها تماشاگر را آماده می کنند تا نیمه پر ماجرای بعدی را با علاقه بیشتری ببیند و مشتاق پی گرفتن قسمت های آتی شود. حال اگر به جای نمایش دادن در یک جلسه، همین قسمت را از وسط شقه کرده باشیم اول که بیننده محترم در این هفته یک قسمت نرم و ملایم و بی ماجرا را تماشا می کند که ابداً با گروه خونش جور درنمی‌آید و دوم هفته بعد هم که قسمتی پرحادثه برایش پخش می‌شود، بخش زیادی از ماجراها باید کار مقدمه را برای ماجراهای بعدی انجام دهند و در نتیجه گرمی و حرارت لازم را نخواهند داشت و گله مندی مخاطب پابرجا خواهد ماند. مطلب دیگر طولانی شدن غیبت تعداد زیادی از شخصیت‌های کلیدی قصه است. من قبلاً هم در جای دیگر همین ها را توضیح داده ام و برای کامل شدن عرایضم مجدداً همه را مو به مو تکرار می کنم. مطلع هستید که علاوه بر تعداد ماجراها و قصه‌های فرعی، این سریال به لحاظ کثرت و تعدد شخصیت ها هم در نوع خود منحصربه فرد است، حال سه قسمت متوالی در فیلمنامه را در نظر بگیرید که فرضاً شخصیت مهمی مثل آقاسید در نصفه اول قسمت اول حضور دارد، در قسمت دوم به کلی غایب است و مجدداً در نیمه دوم قسمت سوم حضور پیدا می‌کند. اگر این سه قسمت را به همین صورت پخش کنیم بیننده‌ای که به این شخصیت علاقه خاص دارد، فقط یک هفته از دیدن او محروم است و هر اندازه هم کم گذشت و کم حوصله و سختگیر باشد، لابد تحمل خواهد کرد و بر ما خواهد بخشید اما هرگاه هریک از این سه قسمت را از وسط نصف کنیم و آنهارا در شش هفته نمایش بدهیم در این صورت آقا سیدمان چهار هفته پی درپی یعنی یک ماه تمام غایب خواهد شد و دوباره که بعد از چهار هفته پیدایش می‌شود ممکن است برای خیلی‌ها آدم غریبه ای به نظر برسد و مشتری‌های اصلی اش هم لابد چند وقتی است که اصلاً با این سریال قهر تا قیامت کرده‌اند من هم مثل همه تماشاگران کامل شده هر قسمت این سریال رابرای اولین بار در منزل تماشا کرده‌ام. این وضعیت را مقایسه کنید با یک فیلم نود دقیقه‌ای ساده‌ای که دیگران می‌سازند با حضور حداکثر ده دوازده نفر بازیگر و در چند مکان بسته و یکی دو تا کوچه و خیابان، نیمه‌تمام و تمام‌شده‌اش را چند بار روی میز و در نمایش‌های خصوصی و جشنواره و جاهای دیگر به اتفاق مشاوران و تماشاگران مختلف تماشا می‌کنند و مرحله به مرحله براساس نظرها و عکس‌العمل‌های اطرافیان اشکالات و نواقصش را برطرف می‌کنند؟ مخلص کلام اینکه من هم مثل شما هنوز نمی‌دانم سریالم دقیقاً با چند صحنه‌ای تمام می‌شود و آخرین پلانش کدام است. هر قدر هم این حرف‌ها بوی شکوه و شکایت و توجیه و این نقل‌ها بدهند، تقاضا می‌کنم این وجهش را دور بیندازید و به قول منتقدان از منظر آسیب‌شناسی روش تولید به آن نگاه کنید. شاید در این صورت به دردی خوردند و گره مشکلی را باز کنند وگرنه که از این گوش بشنوید و از آن گوش بیرونشان کنید بروند پی کارشان.

  • در نقدهایی که می‌خوانیم و صحبت‌هایی که در حول و حوش سریال می‌شود اکثراً از سریال به عنوان یک شکست یاد می‌کنند. آیا به نظر شما تفنگ سرپر یک شکست است؟
    نه په چه می گُم؟! منظورم از نپخته گویی و اباطیل یکیش همین فرمایش حضرات است. موفقیت و شکست هر اقدامی را حصول یا عدم حصول نتایجی معلوم می‌کند که مد نظر اقدام کنندگان بوده است ولاغیر. برای مثال فرضاً اگر شما به هر طریق ممکن تلاش کنید همین تعریف ساده را حالی گویندگان آن مطلب کنید، پیشاپیش می‌شود اعلام کرد در این اقدام صددرصد شکست خورده‌اید. چرا که شما به امر محال کمر بسته‌اید و امر محال اگر شدنی بود یک اسم دیگر رویش می‌گذاشتند. می گویید نه، خواهید دید صاحبان این نظر بعد از این عرایض بنده اگر جری‌تر نشدند و روی این فرمایش عالمانه‌شان بیشتر پافشاری نکردند! غیر از اینکه پربیننده نشدن سریال تفنگ سرپر را نشانه و دلیل این حرفشان بدانیم عجالتاً چون مطلب دیگری برای صحت نظرشان ذکر نفرموده‌اند نقل مهم‌تری به نظرم نمی‌رسد و اگر همه حرفشان همین است که موکداً عرض می‌کنم من هرگز هرگز هرگز قلم دست نگرفته‌ام فیلمنامه ای بنویسم و آستین بالا نزده‌ام فیلمی بسازم که در درجه اول و قبل از هر چیز پربیننده باشد. از نظر حقیر صحت عمل چه در نوشته و چه در اجرا تنها ملاک و معیار ارزیابی است و استقبال یا عدم استقبال مخاطبان هم برای یک کدام از آثار ذوقی جهان از آغاز تا به امروز حتماً و قطعا دلیل قابل قبولی نبوده و نیست که به واسطه آن موفقیت یا شکست آن اثر را معلوم کنیم. بلاتشبیه بلاتشبیه شاهنامه حکیم طوس و دیوان بیدل دهلوی هر دو از شاهکارهای مسلم زبان و ادبیات ما هستند. اولی طی ده قرن یکی از پرمخاطب ترین آثار ادبی بوده و دومی در کشور ما تا به امروز هم تقریباً ناشناخته باقی مانده است ولی گمان نکنیم کسی معتقد باشد اشعار بیدل شکست خورده. هرفیلمی مخاطبان خاص خودش را دارد و بنده هم به حضور شریفشان عارضم که اتفاقاً از قضا، تفنگ سرپر هم بینندگان خودش را دارد و برخلاف تصور آنها تعدادشان هم آن حدها که آن عالیجنابان تصور می‌کنند کم نیست. از همه اقشار و طبقات و گروه های سنی. و از قضا خیلی هم با علاقه و جدیت همه قسمت هایش را دنبال می کنند و بسیاری‌شان حتی تکرار جمعه عصرهایش را هم از نظر نمی‌اندازند. این افراد معترض به سریال اگر مردش هستند و فهم و سوادشان به این نقل ها قد می دهد بردارند مثل اشخاص راستگو و درستکار یک به یک دلایلشان را توضیح دهند تا معلوممان شود این سریال چگونه و در کدام جبهه حق علیه ناحق شکست خورده و بار دیگر متذکر می شوم رویکرد یا قهر مخاطب ابداً نشانه خوب و بد بودن هیچ اثری نیست هرچند که اگر کاری فی نفسه خوب بود و پرطرفدار هم شد خوب است و خیلی هم خوب است اما اگر خوب بود و کم طرفدار هم شد، عیب ندارد. امیدوارم مثل منتقدان هفته های اول سریال روزی روزگاری که داد و هوارشان گوش فلک را کر کرده بود، یکهو غیبشان نزند معلوم نشود چرا دیگر صدایشان درنیامد و از خودم هم بلد نشده باشند که آخر قصه این هفته شان را هفته بعد یک طور دیگر تعریف کنند.
  • این کار تمهید جالبی بود. مثلاً در یکی از قسمت ها یادم هست که خان به روستا آمد پیرزنی از سمت راست آمد و گفت روس ها آبادی را گرفته اند. خان گفت: الان می روم پدرشان را درمی آورم ولی در قسمت بعد دیدیم که پیرزن از سمت چپ آمد و گفت آبادی را گرفته اند و خان گفت: حالا می رویم صحبت می کنیم. من اول فکر کردم که شما دارید دروغی می گویید که تماشاگر مرا برای تعقیب بعدی نگه دارید بعد به نظرم رسید که نه این می تواند در رویاهای بعضی از آدم‌ها بگذرد، یعنی تصوری که آن شخصیت داشته اگر خان بیاید چنین برخوردی می کند ولی واقعیت چیز دیگری است که در قسمت بعد می بینیم. حالا شما حس می کنید که تماشاگر با این جلو نیامده؟
    بعضی ها چرا، خوب متوجهش شده‌اند و خیلی هم آن را پسندیده‌اند، اما یک عده هم هنوز کاملاً پی نبرده‌اند چرا این طور است. مخصوصاً آنها که از نیمه راه بیننده این سریال شدند. بعضی از منتقدان کار هم فکر می‌کنند به حدی همه چیز در این سریال سرسری برگزار شده که فراموش کرده‌اند این هفته آخر قصه‌شان رابه کجا رساندند و قرار بود چه اتفاقاتی بیفتد و هفته بعد دبه درآوردند و حرفشان را عوض کردند. همچنان که عرض کردم آن تقسیم بندی جدید باعث شد این مورد هر هفته تکرار نشود و بین آنها گاه تا دو سه قسمت فاصله بیفتد و آنطور که باید و شاید خوب خودش را نشان ندهد.
  • حال آن چیزی که من گفتم، در رویا بود یا می خواستید دروغ بگویید؟
    یکی از درون مایه های اصلی قصه ها تقدیر و سرنوشت است. انتخاب این فرم در درجه اول برای تأکید روی همین نکته است و بعد هم امتحان کردم روشی تازه و غیرتکراری برای پایان بندی در سریال های تلویزیونی، آن معانی و مقاصدی را هم که شما به آن اشاره کردید می‌شود در بعضی‌شان پیدا کرد و ضمناً اشاره دیگری است به این موضوع که راوی قصه ما موش است.
  • با توجه به این سریال، روزی روزگاری و فیلمی که ساخته اید ـ شاخه های بید ـ فکر می کنم علاقه زیادی به تولیدات عظیم دارید.
    تقریباً اتفاقی این طور شده است، موقع نوشتن فیلمنامه بدون اینکه قصدی در کار باشد شخصیت است که پس شخصیت وارد قصه‌ام می‌شود و جمعیت است که از هر طرف سرازیر می‌شود. بعضی وقت‌ها فکر اجرا و تدارک و تهیه و تولید وادارم می‌کند یک جوری جلویشان را بگیرم ولی حریف نیستم و زورم می‌شوند. هیچ چیزی به اندازه پیدا شدن شخصیت‌های جدید سرگرمم نمی‌کند، بعضی‌شان را سعی می‌کنم تا پا سفت نکرده‌اند کنارشان بگذارم ولی آن قدرها هم موفق نیستم، حداکثر اینکه به حاشیه برانمشان و خلاص و کوتاه. اما این مورد بیشتر به فیلمنامه‌هایم مربوط است و نه فیلمسازی. اگر فیلمنامه خوبی پیدا کنم که خلوت هم باشد حتماً با علاقه زیاد مشغولش خواهم شد اما در بین نوشته های خودم خیلی کم از این فیلمنامه ها پیدا می‌شود، حداکثر دو سه تا.
    مسئله دیگری که برایم جالب است لوکیشن و فضا است. در مرحله اجرا هم کار با جمعیت را خیلی دوست دارم. شاید یک علاقه شخصی باشد ولی کار بسیار طاقت فرسایی است. با این همه چون مورد علاقه‌ام است می‌گویم به زحمتش می‌ارزد. علاوه بر این، صحنه‌های شلوغ را در کارهای دیگران هم دوست دارم به شرطی که خوب از کار درآمده باشند.

• علاقه به فضاهای قدیمی و تاریخی چطور؟
به طور خاص نه آن حدها. من هم مثل دیگران و قد بقیه گذشته را دوست دارم اما از خوش اقبالی یا هرچه، بین فیلمنامه‌های مختلفی که نوشته بودم، سه‌گانه‌ای قسمتشان شد جلوی دوربین بروند که فضاهای مشابه و قدیمی داشتند و به همین دلیل کم کم معروف شدم به قدیمی کار و تاریخی کار و طبیعتاً سفارش دهندگانی بیشتر سراغم می‌آیند که طالب این نوع موضوعات هستند و فیلمنامه‌های دیگرم مانده‌اند در حسرت که چه وقت نوبتشان می‌شود.

  • فاصله بین روزی روزگاری و تفنگ سرپر چیزی حدود ۸ سال است. در این مدت فیلمنامه می نوشتید؟

فیلمنامه و قصه و حکایت می‌نوشتم و بعضی مقاله‌های به دردنخور. همچنین فرصتی بود که بعضی از سریال‌ها را از شروع تا پایان تماشا کنم و کتاب بخوانم و دیگر دعا به جان آنها که از کار بیکارم کرده بودند و جدی جدی بر این باور بودند که من جای آنها را تنگ کرده‌ام و اگر کنار گذاشته شوم میدان برایشان باز می شود و بی‌ذوقی و نابلدی و بی‌مایگی خودشان کمتر نقشی در ناکامی هایشان ندارد و با حرافی و لفاظی و معرکه گرفتن و دروغ و ریا و تقلب می‌شود به همه جا و همه چیز رسید.

  • علاقه نداشتید کاری در سینما انجام دهید؟

چرا، خیلی هم علاقه مند بودم و هستم اما رفت وآمد من با همکارانم محدود می‌شود به تعداد انگشت شماری که از قدیم با هم دوست بودیم و در سازمان هم فقط در گروه فیلم و سریال شبکه اول چند نفر آشنا دارم که آنها هم در این هشت سال مشغله‌های دیگر داشتند تا اینکه بالاخره جناب آقای مهندس جعفری جلوه به سمت سرپرستی شبکه اول منصوب شدند و توسط جناب آقای مهندس فلاح به این تبعید تلخ و خودنخواسته ام پایان دادند. رسم است که سازنده را صاحب اصلی کار بدانند ولی من بیش از همه این دو بزرگوار را عاملان حتی شکل گرفتن و به انجام رسیدن سریال تفنگ سرپر می‌شناسم. دو عزیز زحمتکش و کم توقعی که پابه پای دیگر اعضای گروه خون دل خوردند و بخش سنگین‌تر این بار به دوش آنها بود و چه از جانب رقبا و غرض‌ورزان و چه از طرف بی‌طرفان کوته‌نظر، عوض خسته نباشید و خداقوت زخم زبان‌های فراوان شنیدند و جز این بهره دیگری نبردند مگر انشاءالله اجر معنوی و رضایت خاطر از اینکه کار به این سختی و پرزحمتی را به پایان رساندند و دست مریزاد که در مقابل آن همه تهمت و افترا و ناروایی‌ها خم به ابرو نیاوردند و همه جا یار و یاورمان بودند. متأسفانه چاپلوسان و متملقان و زبان بازان چنان عرض و آبرویی از حق‌شناسی و قدردانی‌کردن، برده‌اند که این وجه رفتاری فرهنگمان به یکی از دل به هم‌زن‌ترین وجوهش تبدیل شده وگرنه هم حقشان است و هم بیش از این می‌گفتم.

  • این قصه های کوچک را شما سر صحنه می نوشتید؟

بله، با آن همه گرفتاری نمی‌شد نشست برای هریک از قسمت ها قصه‌های جداگانه طراحی کرد. به محض اینکه کار اصلی دچار وقفه می‌شد می‌رفتیم سراغ آن درگاهی و دوربین را سر جای همیشگی‌اش می‌کاشتیم و بازیگران و هنروران را در جریان می‌گذاشتیم چه کارهایی باید بکنند و یک حلقه کامل فیلم می‌گرفتیم. طرح‌ها را فی البداهه پیدا می‌کردم و اگر می‌دیدم چنگی به دل نمی‌زنند همانجا تغییرشان می‌دادم.

  • در عین حال تمهیدی هم بود که تماشاگر را از شروع تیتراژ تا پایان هر قسمت نگه دارید؟

اصلاً تیتراژ به همین منظور باید ساخته شود. تیتراژ هم بخشی از متن است و نباید کم اهمیت نگاشته شود. آنچنان که در ارزیابی کمی سی چهل تایش را یکی حساب کنند. در فیلم‌های بزرگ برای ساختن تیتراژ از متخصصانی استفاده می کنند که بسیاری‌شان در این کار شهرت جهانی پیدا کرده و به نام‌های بزرگی تبدیل شده‌اند. باید این باور تغییر کند تیتراژ فقط و فقط شناسنامه کار است و دیگر هیچ.

  • در کل در سریال تفنگ سرپر به نظر من به لحاظ کارگردانی قدمی جلوتر گذاشته شده است. نسبت به روزی روزگاری و به خصوص شاخه های بید. چه به لحاظ کار با بازیگران چه به لحاظ آن تولیدات عظیم. برای مثال صحنه های میدانی زیادی داشتیم که در یک پلان / سکانس چند اتفاق را می دیدیم. می خواستم ببینم برای این نماها چند برداشت گرفتند؟ دکوپاژ از قبل در ذهنتان بود یا سر صحنه دکوپاژ می کردید؟

هر دو جورش. هم دکوپاژ روی کاغذ و هم دکوپاژ سر صحنه. من نوع دوم را بیشتر می پسندم و راه دستم است. سر صحنه ذهنم بهتر یاریم می کند و طرح های تر و تازه تری می‌توانم پیدا کنم. اما در مورد تعداد برداشت‌ها و تکرارها خدمتتان عرض کنم که اغلب تکرارها مربوط به نماهای بسیار ساده و ثابت هستند. آنجاها که بازیگر قرار بود ایستاده باشد و احیاناً چهار جمله را پشت سر هم ادا کند. در این موارد بسته به اینکه کدام بازیگر جلوی دوربین است می‌شد که تا بیست بار یا بیشتر مجبور شویم پلان را تکرار کنیم و از تماشاگران و افراد محلی بشنویم که عجب شغل سختی دارید و چه طاقت و حوصله‌ای. اما برای پلان‌های طولانی که عمدتاً هم جمعیت و هم بازیگران و هم دوربین میزانسن های پیچیده‌ای داشتند بعد از دو سه بار تمرین یک برداشت می‌گرفتیم که معمولاً خوب بود و یکی هم برای احتیاط و تمام میشد می‌رفت پی کارش. به ندرت پیش می‌آمد که بیش از دو تکرار داشته باشیم.

  • نکته ای که در مورد بازیگری در کارهای شما مشهود است این است که بازیگران کارهای شما جلوی دوربین خیلی راحت هستند و دیالوگ ها بر لبشان نشسته مثل بازیگر نقش عموسلیمون یا شخصیت جالب آقای مسروری (کدخدای کولی بار) یا انتخاب آقای حمیدرضا پگاه (غیبیش) که اتفاق خیلی خوبی بود. این سریال از جهت معرفی ایشان، بازی ایشان بعد از مدت‌ها یک شخصیت مردانه‌ای که سرسخت و فوق العاده جدی است و یک قهرمان تمام عیار است را نشان می دهد. از کار با بازیگرها بگویید.

برای من بازی مهم ترین عامل ساختاری فیلم است و نهایت تلاشم را به کار می‌گیرم تا هریک از بازیگرانم آنچنان ظاهر شوند که اگر زمانی از خودشان سوال شود یا دیگران بخواهند کارشان را ارزیابی کنند، احیاناً بگویند بهترین بازی‌شان در فیلم من بوده است. با چنین انگیزه‌ای معلوم است که چه حد روی این مطلب پافشاری می‌کنم. خیلی باید شخصیتی کم اهمیت و گذرا و بازیگرش ناتوان باشد تا من به یک بازی ضعیف رضایت بدهم و بگذرم، خیلی!

  • قبول دارید بازیگرهایتان خیلی جلوی دوربین راحت هستند؟

همه شان نه. آن بازیگری جلوی دوربین راحت است که اولاً تعریف حرفه‌اش را خوب خوب بلد باشد، ثانیاً استعداد و آمادگی ذهنی و فیزیکی لازم را داشته باشد. ثالثاً بداند چه شخصیتی را قرار است به تماشاگر معرفی کند. رابعاً قصه را خوب خوب و کامل کامل خوانده باشد و بداند موضوع از چه قرار است و این پلانی که دارد فیلمبرداری می‌شود متعلق به کدام فصل و وقت قصه است و چه ارتباطی با سایر فصل ها و وقایع قصه دارد. خامساً و علی‌الخصوص حافظه تربیت شده داشته باشد و گفتارش را از بر کرده باشد. سادساً برای بازی در آن صحنه طرح ویژه و برای کل کار طرح مناسبی داشته باشد و حرکاتش هماهنگ و شکیل و موزون و حساب شده و بیانش مناسب و بی عیب و نقص باشد. سابعاً بازیش را در تعامل با بازیگران مقابل شکل بدهد و پس از همه این ها و بسیاری مسائل دیگر که در کلاس‌های بازیگری همه را تدریس می‌کنند و جای آموختنشان سر صحنه فیلمبرداری نیست، انضباط کاری و اخلاق پسندیده و علاقه و پشتکار داشته‌باشد و بداند که کارگردان معلم و استاد بازیگری نیست دم به دم به او بگویی استاد من خیلی چیزها از شما آموختم. او همکارش است که اگر کار خودش را درست بلد باشد باید کلاهش را بیندازد آسمان، تعلیم بازیگری پیشکش اش. بله چنین بازیگری البته که جلوی دوربین راحت است اما بازیگری که هزار جور معضل دارد که اولی‌اش حفظ نبودن دیالوگش است چطور باید یا می‌تواند راحت باشد وقتی همه از دستش ناراحت و کلافه‌اند؟ بعضی از بازیگران عادت دارند با تمرین‌های زیاد به بازی شان مسلط شوند و لازم است وقت زیادی برایشان صرف کنی و بعضی ها هم به دلیل کهولت چنین مشکلی دارند، در مورد این دو گروه اگر مقدورات کار اجازه نداد فرصت کافی برایشان فراهم کنم و در عوض تند اخلاقی و کم حوصلگی از خود نشان دادم همین جا کتباً و در حضور جمع و از صمیم قلب از همه شان معذرت می‌خواهم اما درباره آنها که از همه شرایط بازیگری ادعای زیاد و توقع بی‌جا و چانه زدن بر سر مبلغ قرارداد و در تنگنا گذاشتن گروه و خام طمعی و حسادت و آسان طلبی و تملق و چاپلوسی و دل ندادن به کار و غیبت و بدگویی و بدخواهی و سعایت و ظاهرسازی و عوام‌فریبی واین گونه محسنات را وجهه کسب و کارشان کرده‌اند، حتی اگر بلیتشان برده و قضا قدری در ردیف به اصطلاح حرفه ای‌ها و صاحب نامان جا خوش کرده اند، بدون تعارف باید بگویم خوب کردم اگر هر قدر بلد بودم و از دستم برمی‌آمد نگذاشتم راحت باشند. باور کنید یاد دادن ساده ترین کلمات به این عزیز بی جهت‌ها از آموختن کلمه «قسطنطنیه» به طفل تازه زبان باز کرده مشکل تر بود. همین ها هستند که باعث گران شدن و بالا رفتن هزینه‌های فیلمسازی شده اند و کار با همین‌ها است که شایعه وسواسی بودن بعضی از کارگردان‌ها را سر زبان ها می‌اندازد وگرنه که کدام وسواس؟ خدا را هزار مرتبه شکر آن قدر با گذشتیم که گاری به جای کالسکه بیاورند با تغییر دادن گفت وگوها و ماجراها اسب قصه‌مان را به آن می بندیم راه بیفتد برود پی کارش، سرسبزی و فصل بهار لازم داشته‌باشیم و زمستان شود بالاخره یک جوری با آن کنار می‌آییم. قلعه آباد بخواهیم و گیرمان نیاید با یک دیوار خرابه رو به راهش می‌کنیم و هزاران مورد از این دست.

  • چقدر روی فیلمنامه کار کردید؟

مجموعاً حدود پانزده شانزده سال از ۶۹ تا ۶۸ که فیلمبرداری شروع شد یک سره فکرم به آن مشغول بود و در شروع سه سال پی درپی مشغول نوشتن نسخه اولش بودم و بعدها هم چند سال دیگر برای بازنویسی و حک و اصلاحش وقت صرف کردم.

  • کاملاً مشخص است که روی دیالوگ ها خیلی کار کرده اید. شخصیت ها اکثراً تکه کلام خاص خودرا دارند و بعضاً در بیشتر قسمت ها گفت وگوهای جذاب و شیرینی بین اشخاص داستان رد و بدل می شود. جدا از این روی قصه های فرعی هم خیلی کار شده و به نظر می رسد الگویتان هزار و یک شب باشد. قصه ها از دل یکدیگر درمی آیند.

تا حدودی بله و البته نه به آن غلظت که در هزار و یک شب یا آثار دیگر ادبیات کهن نظیر مثنوی مولانا از این فرم زیبا و جادویی استفاده شده است. در مورد دیالوگ ها هم امیدوارم همین طور باشد که شما می فرمایید.

  • آقای احمدجو، چه شد که در این سریال زن ها نقش کمرنگی دارند؟ آیا این سریال کاملاً مردانه نوشته شده است؟

کاری که پانزده سال تمام برایش زحمت بکشید نمی تواند کار مردانه ای نباشد اما این را هم قبول ندارم که نقش زن ها به قدری کمرنگ شده در این قصه که کلاً به حساب نیایند. برای مثال همان مورد رقابت عشقی که خودتان به آن اشاره کردید باید سر یک زن دربگیرد و زن آقا و گل افروز و بی بی طاووس و ماه بانو و لیلا و یک لشکر زن در این سریال به گمان من کافی است تا آن را کاری یکسره به قول شما مردانه ندانیم.

  • فکر می کنید یکی از علت هایی که تماشاگران استقبال زیادی از این سریال نکردند همین حضور کم زن ها بوده؟

امیدوارم این مورد تأثیر مهمی در استقبال یا عدم استقبال از آن نداشته باشد. زن‌ها در این قصه هرجا که ضرورت داشته حضور پیدا کرده اند و انشاءالله که فقط زینت المجلس نیستند. در چند قسمت پایانی کار خواهید دید که متناسب با پیشامدها چگونه دور را از دست مردان قصه خواهندگرفت و همه کاره ماجراها خواهند شد.

  • آقای احمدجو، شما علاقه عجیبی به طنز و به خصوص معرفی آدم های خل وضع دارید. در قصه های طنزی که در هفته نامه مهر از شما چاپ شد هم این طنز و این آدم ها دیده می شدند.

بله، انشأالله که همین طور است و در قصه هایی که نشریه مهر آنها را منتشر کرد، آدم ها تا حدودی خل وضع بودند و در این سریال و کار قبلی هم بعضی از آنها اینطورند اما نه همگی آنها.

  • در همین سریال یک شخصیت فرعی دارید که هر وقت به او سلام می کنند یک ربع بعد وقتی رسید سر کوچه جواب سلام می دهد یا مموش. فکر می کنم جدی ترین آدم این مجموعه غیبیش باشد. حتی آقاسید هم طنزی در کلام و برخورد و رفتارش دیده می شود.

در همه شخصیت ها صفات کودکی را آنقدر که لازم داشته باشند برجسته می‌کنم که در آدم های مثبت بیشتر خودش را نشان می‌دهد ولی برای اشخاص منفی قصه عدم تعادل روانی و رذیلت را اصل و اساس قرار می‌دهم. برای نمونه آن دو الدنگ و ملدنگ که الگوی تاریخی مشخصی دارند دو نفر به نام کریم و مختار که نوکر روس‌ها بودند و طناب دار را به گردن ثقهالاسلام و سایر محکومین انداختند روز عاشورا، جلوی چشم مردم در میدان شهر تبریز شاید این دو نفر خیلی هم سالم و معمولی بوده‌اند و به غیر از آن عمل کثیف، هرگز رفتار دیوانه واری از آنها سرنزده باشد اما من می گویم آدمی که یک ذره عقل در وجودش باشد و از بیخ و بن دیوانه نباشد غیرممکن است در هر شرایطی چنین کاری بکند حتی اگر پای جانش در میان باشد. ساده‌لوحی حتی برازنده این آدم‌ها نیست و ساده‌بودن را می‌گذارم برای آنها که خیلی دوستشان دارم.

  • مثل شخصیت صفرعلی که آدم خیلی ساده ای است.

بله دقیقاً. این شخصیت را از همه بیشتر دوست دارم و آقای کاویانی هم تمام و کمال حقش را ادا کرده اند. ایشان را از صفرعلی هم بیشتر دوست دارم.

  • به مموش هم که آقای فیلی آن را بازی می کند قامتی دیوانه‌وار بخشیده اید که در جواب همه فقط یک نه می گوید. این شخصیت از همان اول به همین صورت وجود داشت؟

بله، در فیلمنامه هم دقیقاً همین طور است که در فیلم او را می بینید و اختصاصاً هم برای آقای فیلی طراحی شده بود. مموش در اصل راوی قصه است و به همین خاطر در همه جا حضور دارد.

  • از کار با آقایان منصوری و کریم مسیحی راضی هستید؟

انتخاب اولمان برای فیلمبرداری این سریال آقای فرهاد صبا بود و حتی با ایشان قرارداد بستیم اما گرفتاری برایشان پیش آمد و با چند نفر دیگر وارد صحبت شدیم تا اینکه بالاخره با آقای تورج منصوری به توافق رسیدیم. من با ایشان آشنایی قبلی نداشتم وسعی کردم در مدت کوتاهی همدیگر را بشناسیم و با هم صمیمی شویم که همین طور هم شد و هیجده ماه تمام با ایشان و همکارانشان بی اوقات تلخی کار کردیم و پس از هشت نه ماه وقفه یک ماه دیگر هم همان گروه به سرپرستی فرهادخان مافی آمدند کار را به آخر رساندیم تمام شد رفت پی کارش. فیلمبرداری از آن مقوله هایی است که بعد از میزان مهارت و خلاقیت فیلمبردار نتیجه اش مستقیما با نوع و کیفیت ابزار و امکانات و فیلم خام و بعد هم به مقدار وقتی بستگی پیدا می‌کند که در اختیار فیلمبردار می‌گذاریم، بنابراین قضاوت منصفانه در این مورد با در نظر گرفتن این دو مورد اخیر امکانپذیر است و من در این باره همین قدر می توانم بگویم که نه ابزار و امکاناتی که فیلمبردارمان مجبور بود با آنها کار کند کیفیتشان استاندارد بودند و نه در اکثر موارد وقت کافی به ایشان داده می‌شد. اما آقای کریم مسیحی، مرد سختکوشی که نزدیک به دو سال است تقریباً بدون تعطیلی به طور متوسط روزی ۱۲ ساعت کار می‌کند و خستگی از سر و رویش می‌بارد و باز هم کار می کند و کار می‌کند و کار می‌کند، خدا قوتش بدهد از آن دوستانی است که می‌شود روی هر قولی که بدهد حساب کرد. من لااقل در مورد مرحله تدوین سریال هایم بسیار آدم خوش اقبالی هستم. در سریال قبلی سه ماه شبانه روز با دوست هم مدرسه ای‌ام مرحوم مهرزاد مینویی اتاق تدوین برایم دلپذیرترین مکان عالم بود و این بار هم دو سال با واروژ کریم مسیحی.

  • به کدام ژانر سینمایی علاقه دارید؟

به ژانر خاصی دلبستگی ندارم.

  • فکر کنم وسترن را دوست داشته باشید؟

اگر وسترن خوبی باشد بله با علاقه تماشایش می‌کنم، از قضا در این ژانر فیلم های سطحی فراوانترند.

  • در عرصه ادبیات چطور؟

ادبیات کهن خودمان بیش از هر نوع دیگر باب سلیقه‌ام است اما کارهای خوب معاصر را هم دوست دارم چه محصولات داخلی و چه خارجی‌ها اگر ترجمه‌شان پر از اشکال و ایراد نباشد.

  • با ادبیات روز ارتباط دائم دارید؟

با کتاب تقریباً سر و کار دائمی دارم و آثار نویسندگان خوب معاصر را هم می‌خوانم.

  • فیلم های روز را نگاه می کنید؟

نه آنچنان. بعد از قطع اکران فیلم‌های خارجی ارتباط من هم با سینما رفتن کم کم قطع شد، در جشنواره‌ها فرصتی اگر باشد می‌روم فیلم می‌بینم ولی در خانه تلویزیون و علی‌الخصوص شبکه خبر را به فیلم دیدن با ویدئوی خانگی ترجیح می‌دهم اما برای مثال فیلم‌های کوبریک را به هر شکل و با هر وسیله‌ای تماشا کنم برایم لذتبخش است. آشغال‌های تجاری نظیر «تایتانیک» را هم محض بی‌خبر نماندن از دنیا هرازگاه که یکی مجبورم کند و راه دررو نداشته‌باشم تا نصفه نیمه‌ها تحمل می‌کنم.

  • اگر امکانی برایتان فراهم باشد چه از نظر زمان کافی و چه از نظر سرمایه، چه طرحی در ذهنتان دارید که علاقه‌مندید آن را بسازید؟

من قبلا هم عرض کرده‌ام، اگر امکانش فراهم باشد هزار و یک شب و قصه‌های شاهنامه را.

  • شما هزار و یک شب پازولینی را دیده اید؟ نظرتان درباره اش چیست؟

خیلی از آن سر در نیاوردم، آن را به زبان اصلی و بدون زیرنویس دیدم.

  • اگر بخواهیم برای تفنگ سرپر شکستی قایل شویم می توانیم بگوییم این سریال از زمان شکست خورده، یعنی مغلوب مناسبات زمان و مناسبات پخش شده؟

اگر مجبور باشم چنین نظری را بپذیرم می گویم این سریال مثل هر کار دیگری که نیازمند تأمل و دقت و سکوت و تمرکز مخاطب باشد، مغلوب این خصوصیاتش شده و اگر منظورتان جذب نکردن تماشاگران فراوان‌ است آن گروه از مشکلاتش را که مربوط به خود سریال است مفصلاً توضیح دادم و عوامل بیرونی هم به نظرم مهمترین آنها انتخاب فصل و زمان نامناسب برای آغاز به پخش این سریال – خردادماه-، جابه جا شدن ساعت پخش، همزمان شدن شروع این سریال با مجموعه‌هایی که در اوج بودند و تماشاگر عادتش شده بود همه شب آنها را تماشا کند تا خوابش ببرد و عوامل مشابه اینها است. یک مسئله کلی دیگر هم لحن خاص و شیوه روایتی است که دامن سریال روزی روزگاری را هم تا نیمه های کار و در پخش اولش رها نمی‌کرد، آن زمان دو شبکه بیشتر نداشتیم و مشتریان تلویزیون مجبور بودند به چند کار داستانی که بیشترشان از شبکه اول پخش می شد قناعت کنند، بعد از چند قسمت که آرام آرام با لحن و نوع بیان سریال خو گرفتند، سر و دست شکستن برایش شروع شد و در پخش های بعدی همان قسمت های اول را هم بدون اینکه تغییر کرده‌باشند با لذت تماشا کردند، همان قسمت‌ها را که می‌گفتند این دیگر چه مسخره بازی است و هزار بد و بیراه بابتش نثارمان می‌کردند و گزک داده بودند دست بوقچی‌ها در نشریاتشان علیه‌مان بدهند. اما ناقلاها هرگز این مسئله را به روی خودشان نیاوردند و برای ابد حاشا کردند تمام شد رفت پی کارش.

دیدگاهتان را بنویسید

لطفاً دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

3 × چهار =